تبليغاتX
و اینک من مرده ام...

و اینک من مرده ام...

بلند ترین شاخه درخت یک واژه را میفهمد و آن هم تنهایی است...

خدایا چه سخت است تنهایی

و

چه بدبختی آزار دهنده ای است

 تنها خوشبخت بودن.

بودنی که سخت تر از کویر است...

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت20:48توسط ЯοЏд | |

مترسک ناز می کند

کلاغ ها فریاد می زنند

و

من سکوت می کنم...

این مزرعه ی زندگی من است

خشک و بی نشان.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت12:9توسط ЯοЏд | |

 

سکوت را به سخره می گیرم

و از تو

از عشق

از معشوق ترین عاشق

اسمم را خط می زنم

و جاودانه راهم

به ابدیت را دنبال می کنم.

ابدیت

و آغاز نفرت

نفرتی از عشق زیباتر.

و راهم را میان تاریکترین لحظه زندگی

همراه با انسانها

نه

همراه با ننگین ترین پدیده ی خلقت

ادامه می دهم...

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت16:48توسط ЯοЏд | |

دلم میخواست  تند باد بودم

بوران سرکش که در بوسه اش

خاک و ابر

گل سرخ و ستاره صبح در هم میپیچند

نه نسیم ملایم ،

 که تداعی یأس است

و تکرار نوازش

می خواستم اتش باشم

اتشفشانی از هوای سرخ

که راز های تمام شاخه ها  

و سینه ها را به اتش می کشد.

باد شمال برهنه

گردباد فولادین

کوره ای که بدن ها

 در ان شکل میگیرند.

وقتی به سوی تو میایم

میخواهم بوران باشم

وتو را ورای اسمان ها

با خود ببرم ...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت18:55توسط ЯοЏд | |

خدای من...

سراپای وجودم سرشار از گناه است

گرچه استعدادهایم چندان پست و حقیر نبودند

همه را بر باد دادم و اکنون..

به آخر خط رسیده ام.

اگر محکومم

نه تنها به مرگ..

بلکه به مبارزه تا دم مرگ نیز محکومم

فقط کاری کن که شبها کمی بیاسایم...

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت11:32توسط ЯοЏд | |

واهمه نمی کنم ،

بیا

به جنگلی که ساخته ام از احساسم .

یا در آن گم می شوی

یا به آتش می کشی.

کافیست !

هر چه در آسمان گشتی..

لطفا !

جایی فرود بیا

 به نام من.

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت19:35توسط ЯοЏд | |

ما همه نفرین شده ایم

میان حیواناتی به ظاهر قدرتمند

با قلبی

           پر از نیرنگ .....

                      پر از حرص و طمع

و ذاتی زشت 

ما نفرین شده ایم

میان افرادی

که همه رنگی میبینند

ولی افسوس که همه غرق در سیاهی اند... 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت20:5توسط ЯοЏд | |

شهر غرق در تاريكي

پر از اجسادي متحرك

بدون شوق به زندگي و زنده بودن

و اجسادي كه جان دارند 

    با حسی جهنمي

 و ارواحي

                پر از تشويش

                      سراسر التماس بي ارزش

    و لحظه هاي بي بازگشت براي آسايش

 كمبودي كه حس ميشد

و آن روح بدون نام

و شايد

مُرده اي

           در شهر تاريك ميان گورستان

بدون سنگ قبري

و روحي كه با جسم اش  مي سازد قصري در اين ميان  

چه زيبا

ارواحي

كه مي رقصند با شيطان

                 و آنگاه روح من خواهد رقصيد

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت20:0توسط ЯοЏд | |

 

از من آزرده مشو، ميروم از خانه ی تو، قبل رفتن

 تو بدان عاشق و بي تقصيرم، تو اگرخسته ا ی از

 دست دلم حرفی نيست، امر كن تا

 بميرم به خدا مي ميرم..

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت18:39توسط ЯοЏд | |

من دلاويزترين شعر جهان يافته ام اين گل سرخ من است
 
 دامني پر گل ازين گل كه دهي هديه به خلق كه بري خانه دشمن كه فشاني بردوست
 
 راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست در دل مردم عالم
 
 به خدا نورخواهد پاشيد .تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو اين
 
 دلاويزترين شعر جهان را همه وقت نه به يك بار و به ده بار كه صد بار بگو
 « دوستم داري » را از من بسيار بپرس! « دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت11:57توسط ЯοЏд | |

 

Sorrow sat on your eyes

O the tender wayfarer

There is no distance between us:

The trembling of a leaf

اندوهی در چشمانت نشست

رهرو نازک دل من

میان ما راه درازی نیست

لرزش یک برگ

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت20:24توسط ЯοЏд | |

زيباترين حرفت را بگو

شكنجه پنهان سكوتت را اشكاره كن

و هراس مدار از ان كه بگويند

ترانه ي بيهوده مي خوانيد

چرا كه ترانه ي بيهودگي نيست

 چرا كه عشق

حرفي بيهوده نيست

حتا بگذار افتاب نيز نيايد

به خاطر فرداي ما اگر

بر ماش منتي است٬ چرا كه عشق٬

خود فرداست٬ خود هميشه است.

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت20:14توسط ЯοЏд | |

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی


اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن
!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری
!
شادی را فراموش نكن ….

پابلو نرودا

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت20:7توسط ЯοЏд | |

جهان همیشه در هستی و حرکت رو به جلو هست و ماندن چیزی نیست جز ماندن در لجنزار زندگی و لحظه لحظه غرق شدن و در نهایت نابود گشتن بدون حتی اثری از جسم. و رکود شرط اول مرگ است و سکون شرط اول فرورفتگی و تغییر راز هستی و تغییر پذیری شرط اولِ هست بودن و زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی «اکنون» است گذشته ها محکومند که فراموش شوند جز پند هایشان و آینده ها محکومند منتظر بمانند تا زمان نوبت را به آنان هم بدهد.....

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت20:5توسط ЯοЏд | |

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت20:4توسط ЯοЏд | |