|
خدایا چه سخت است تنهایی و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن. بودنی که سخت تر از کویر است...
مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم... این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان.
سکوت را به سخره می گیرم و از تو از عشق از معشوق ترین عاشق اسمم را خط می زنم و جاودانه راهم به ابدیت را دنبال می کنم. ابدیت و آغاز نفرت نفرتی از عشق زیباتر. و راهم را میان تاریکترین لحظه زندگی همراه با انسانها نه همراه با ننگین ترین پدیده ی خلقت ادامه می دهم...
دلم میخواست تند باد بودم بوران سرکش که در بوسه اش خاک و ابر گل سرخ و ستاره صبح در هم میپیچند نه نسیم ملایم ، که تداعی یأس است و تکرار نوازش می خواستم اتش باشم اتشفشانی از هوای سرخ که راز های تمام شاخه ها و سینه ها را به اتش می کشد. باد شمال برهنه گردباد فولادین کوره ای که بدن ها در ان شکل میگیرند. وقتی به سوی تو میایم میخواهم بوران باشم وتو را ورای اسمان ها با خود ببرم ...
خدای من... سراپای وجودم سرشار از گناه است گرچه استعدادهایم چندان پست و حقیر نبودند همه را بر باد دادم و اکنون.. به آخر خط رسیده ام. اگر محکومم نه تنها به مرگ.. بلکه به مبارزه تا دم مرگ نیز محکومم فقط کاری کن که شبها کمی بیاسایم...
واهمه نمی کنم ، بیا به جنگلی که ساخته ام از احساسم . یا در آن گم می شوی یا به آتش می کشی. کافیست ! هر چه در آسمان گشتی.. لطفا ! جایی فرود بیا به نام من.
ما همه نفرین شده ایم میان حیواناتی به ظاهر قدرتمند با قلبی پر از نیرنگ ..... پر از حرص و طمع و ذاتی زشت ما نفرین شده ایم میان افرادی که همه رنگی میبینند ولی افسوس که همه غرق در سیاهی اند...
شهر غرق در تاريكي پر از اجسادي متحرك بدون شوق به زندگي و زنده بودن و اجسادي كه جان دارند با حسی جهنمي و ارواحي پر از تشويش سراسر التماس بي ارزش و لحظه هاي بي بازگشت براي آسايش كمبودي كه حس ميشد و آن روح بدون نام و شايد مُرده اي در شهر تاريك ميان گورستان بدون سنگ قبري و روحي كه با جسم اش مي سازد قصري در اين ميان چه زيبا ارواحي كه مي رقصند با شيطان و آنگاه روح من خواهد رقصيد
از من آزرده مشو، ميروم از خانه ی تو، قبل رفتن تو بدان عاشق و بي تقصيرم، تو اگرخسته ا ی از دست دلم حرفی نيست، امر كن تا بميرم به خدا مي ميرم..
Sorrow sat on your eyes O the tender wayfarer There is no distance between us: The trembling of a leaf اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل من میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ
شكنجه پنهان سكوتت را اشكاره كن و هراس مدار از ان كه بگويند ترانه ي بيهوده مي خوانيد چرا كه ترانه ي بيهودگي نيست چرا كه عشق حرفي بيهوده نيست حتا بگذار افتاب نيز نيايد به خاطر فرداي ما اگر بر ماش منتي است٬ چرا كه عشق٬ خود فرداست٬ خود هميشه است.
به آرامی آغاز به م به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی امروز كاری كن! پابلو نرودا
جهان همیشه در هستی و حرکت رو به جلو هست و ماندن چیزی نیست جز ماندن در لجنزار زندگی و لحظه لحظه غرق شدن و در نهایت نابود گشتن بدون حتی اثری از جسم. و رکود شرط اول مرگ است و سکون شرط اول فرورفتگی و تغییر راز هستی و تغییر پذیری شرط اولِ هست بودن و زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی «اکنون» است گذشته ها محکومند که فراموش شوند جز پند هایشان و آینده ها محکومند منتظر بمانند تا زمان نوبت را به آنان هم بدهد.....
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
|
About![]()
از من نپرسید چرا و چگونه که مجبور میشوم نقاب بگذارم ِ رهایم کنید همانگونه که من رهایتان کردم .تمنا میکنم مرهم دردهایم نباشید. تنهایم بگذارید تا بیهوده لبخند دروغین نبینید و نشنوید... Archives88/07/01 - 88/07/0788/06/22 - 88/06/31 88/06/01 - 88/06/07 88/05/05 - 88/05/21 88/05/01 - 88/05/07 88/04/08 - 88/04/14 88/03/22 - 88/03/31 88/02/05 - 88/02/21 88/02/08 - 88/02/14 88/01/01 - 88/01/07 87/12/05 - 87/12/21 87/12/01 - 87/12/07 87/11/05 - 87/11/21 Links
تقدیم به گیتاردوستان عزیز |